
از مسقط تا موشکها؛ ایران چگونه به جنگ با آمریکا رسید و آیا راه دیگری داشت؟
از برجام و ترور سلیمانی تا حمله دمشق، مذاکرات ۲۰۲۵، جنگ ۱۲روزه و بحران ۲۰۲۶؛ رونما مسیر تصمیمهایی را بررسی میکند که گزینههای ایران و آمریکا را مرحلهبهمرحله محدود کردند.
صبح ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، هنوز قرار بود دور ششم مذاکرات ایران و آمریکا دو روز بعد در مسقط برگزار شود. تهران و واشنگتن پنج دور مذاکره غیرمستقیم را پشت سر گذاشته بودند؛ اختلافها جدی بود، اما کانال دیپلماسی باز مانده بود. همان روز حمله اسرائیل به ایران آغاز شد. از نگاه تهران، این فقط یک عملیات نظامی نبود؛ لحظهای بود که دو مسیر ــ مذاکره و جنگ ــ روی هم افتادند. از آن نقطه به بعد، این پرسش به مرکز سیاست خارجی ایران برگشت: اگر در میانه مذاکره هم حمله ممکن است، اصلاً چه چیزی میتواند امنیت تولید کند؟
در این تحلیل میخوانید
- ۱صحنه اول: وقتی مذاکره و جنگ روی یک خط زمانی افتادند
- ۲اما داستان از ۲۰۲۵ شروع نشد؛ ۲۰۱۵ یک فرصت بود، ۲۰۱۸ یک شکست اعتماد
- ۳اولین حلقه بسته: فشار بیشتر، اهرم بیشتر؛ اهرم بیشتر، فشار بیشتر
- ۴صحنه دوم: ژانویه ۲۰۲۰؛ وقتی ترور سلیمانی آستانه درگیری را پایین آورد
- ۵ایران چرا «عمق راهبردی» ساخت؟ و چرا همان عمق برای طرف مقابل «محاصره» دیده شد؟
- ۶۷ اکتبر ۲۰۲۳؛ لحظهای که منطقه وارد وضعیت چندجبههای شد
- ۷صحنه سوم: ۱ آوریل ۲۰۲۴؛ حمله دمشق و لحظهای که ایران باید انتخاب میکرد
- ۸آیا ایران در آوریل ۲۰۲۴ راه دیگری داشت؟
این مقاله از همین صحنه شروع میکند و بعد به عقب برمیگردد. نه برای ساختن یک روایت ساده از «تقصیر یک طرف»، بلکه برای دنبالکردن زنجیرهای از تصمیمها که بهتدریج راههای خروج را کمتر کردند. مسئله اصلی این نیست که ایران باید «مقاومت» میکرد یا «سازش». مسئله این است که آیا معماری سیاست ایران ــ بازدارندگی موشکی، عمق منطقهای، برنامه هستهای و مذاکره محدود ــ در نهایت امنیت بیشتری ساخت، یا به همان چرخهای کمک کرد که قرار بود از آن جلوگیری کند.
پرسش مرکزی: ایران چگونه از برجام ۲۰۱۵ به جنگ مستقیم ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ رسید؟ در هر ایستگاه چه گزینههای دیگری وجود داشت، چرا انتخاب نشدند، و کدام نقاط کور باعث شد اهرمهای بازدارندگی بهجای ساختن «فضای امن برای دیپلماسی»، خودشان به بخشی از موضوع جنگ تبدیل شوند؟
صحنه اول: وقتی مذاکره و جنگ روی یک خط زمانی افتادند
در بهار ۲۰۲۵، ایران و آمریکا دوباره وارد مذاکره غیرمستقیم شده بودند. دور نخست در ۱۲ آوریل در مسقط برگزار شد؛ عراقچی در همان روز گفت ایران با «جدیت لازم» وارد گفتوگو شده و اگر طرف آمریکایی با رویکردی مشابه وارد شود، امکان تعریف یک مسیر برای توافق وجود دارد. در ۱۲ ژوئن، وزیر خارجه عمان اعلام کرد دور ششم برای ۱۵ ژوئن برنامهریزی شده است. یک روز بعد، حمله اسرائیل آغاز شد. منابع داخلی ایران بارها بر همین همزمانی تأکید کردهاند: مذاکره در جریان بود، اما گزینه نظامی نیز روی میز مانده بود.
این لحظه برای فهم سیاست بعدی تهران تعیینکننده است. از منظر یک سیاستگذار ایرانی، حمله در میانه روند مذاکره میتوانست این برداشت را تقویت کند که «گفتوگو بهتنهایی بازدارندگی نمیسازد». اما همین برداشت یک خطر داشت: اگر نتیجه این باشد که تنها راه امنیت، افزایش مستمر اهرمهای نظامی و هستهای است، طرف مقابل نیز همان افزایش را بهعنوان تهدید تازه تفسیر میکند. از همینجا چرخهای شکل میگیرد که در آن هر دو طرف اقدام خود را دفاعی و اقدام طرف مقابل را تهاجمی میبینند.
اما داستان از ۲۰۲۵ شروع نشد؛ ۲۰۱۵ یک فرصت بود، ۲۰۱۸ یک شکست اعتماد
برجام در ۲۰۱۵ یک سازش محدود بود، نه آشتی ایران و آمریکا. تهران پذیرفت محدودیتهای مشخصی بر برنامه هستهای خود اعمال شود و در مقابل، بخشی از تحریمهای مرتبط رفع شود. اهمیت برجام برای این تحلیل در یک چیز است: نشان داد حتی در اوج بیاعتمادی، امکان معامله روی یک پرونده مشخص وجود دارد.
سه سال بعد، خروج دولت ترامپ از برجام محاسبه تهران را تغییر داد. برای آمریکا، استدلال این بود که توافق «کافی» نیست: موشکی، منطقهای و بندهای زمانی محدودکننده هنوز مسئله بودند. اما برای ایران پیام چیز دیگری بود: اگر یک توافق چندجانبه با پشتوانه قطعنامه شورای امنیت هم نتواند دوام دولت بعدی آمریکا را تضمین کند، امتیاز برگشتناپذیر در توافق بعدی چقدر عقلانی است؟
این نقطه فقط «اعتماد» را خراب نکرد؛ وزن نهادها و دیدگاههایی را در داخل ایران بالا برد که از ابتدا نسبت به معامله با آمریکا بدبین بودند. از آن پس، هر پیشنهاد دیپلماتیک باید به یک سؤال سخت پاسخ میداد: تضمین کجاست؟
اولین حلقه بسته: فشار بیشتر، اهرم بیشتر؛ اهرم بیشتر، فشار بیشتر
بعد از خروج آمریکا از برجام، ایران بهتدریج تعهدات هستهای خود را کاهش داد و همزمان بر ابزارهای منطقهای و موشکی تکیه بیشتری کرد. از دید تهران، این واکنش به فشار بود. از دید واشنگتن و تلآویو، همین رفتار دلیل تازهای برای فشار بیشتر شد.
این همان «معمای امنیت» است: یک طرف برای دفاع، توان خود را افزایش میدهد؛ طرف مقابل همان افزایش را تهدید میبیند و واکنش نشان میدهد. نتیجه این است که هر دو احساس ناامنی بیشتری میکنند، حتی اگر هیچکدام ادعا نکنند که خواهان جنگ هستند.
صحنه دوم: ژانویه ۲۰۲۰؛ وقتی ترور سلیمانی آستانه درگیری را پایین آورد
ترور قاسم سلیمانی در بغداد به دستور آمریکا، سیاست امنیتی ایران را یک مرحله دیگر تغییر داد. پاسخ ایران به عینالاسد از دو جهت مهم بود. نخست، تهران نشان داد حمله مستقیم به نیروهای آمریکایی دیگر یک تابوی مطلق نیست. دوم، پاسخ طوری طراحی شد که جنگ تمامعیار را الزامی نکند.
این مدل ــ «بزن، اما جنگ را باز نکن» ــ برای مدتی کار کرد. اما یک مشکل ذاتی داشت. بازدارندگی به اعتبار نیاز دارد؛ یعنی هر تهدید باید در صورت لزوم قابل اجرا باشد. هر بار که خط قرمز شکسته میشود، پاسخ بعدی باید بهاندازهای جدی باشد که تهدید آینده معتبر بماند. بهمرور، نردبان تشدید بلندتر و پایینآمدن از آن سختتر میشود.
ایران چرا «عمق راهبردی» ساخت؟ و چرا همان عمق برای طرف مقابل «محاصره» دیده شد؟
تهران از دههها قبل شبکهای از روابط امنیتی و سیاسی در عراق، سوریه، لبنان و یمن ساخته بود. منطق رسمی آن روشن بود: اگر تهدید را دور از مرز مهار کنی، هزینه جنگ در خاک خودت کمتر میشود. اما از منظر اسرائیل و آمریکا، همین شبکه میتوانست بهعنوان یک سیستم فشار چندجبههای دیده شود.
این تفاوت در «تعریف امنیت» یکی از مهمترین نقاط کور دو طرف بود. ایران میگفت شبکه منطقهای عمق دفاعی است؛ طرف مقابل میگفت همان شبکه ابزار محاصره و حمله است. آمریکا میگفت استقرار نظامی و حمایت از اسرائیل بازدارندگی است؛ تهران میگفت این حضور یعنی حلقه فشار پیرامونی.
۷ اکتبر ۲۰۲۳؛ لحظهای که منطقه وارد وضعیت چندجبههای شد
جنگ غزه بعد از ۷ اکتبر، این تعارض را از یک بحث نظری به یک میدان عملی تبدیل کرد. حزبالله در لبنان، گروههای عراقی، حوثیها در یمن، اسرائیل و نیروهای آمریکایی وارد زنجیرهای از حمله و پاسخ شدند. ایران مستقیماً آغازگر همه این درگیریها نبود، اما معماری منطقهایاش در مرکز محاسبات قرار داشت.
از همینجا فشار اسرائیل روی ایران تغییر ماهیت داد. مسئله دیگر فقط برنامه هستهای نبود؛ اسرائیل میخواست ظرفیت منطقهای ایران را نیز تضعیف کند. تهران، در مقابل، هر عقبنشینی منطقهای را میتوانست مقدمهای برای فشار بیشتر ببیند.
صحنه سوم: ۱ آوریل ۲۰۲۴؛ حمله دمشق و لحظهای که ایران باید انتخاب میکرد
حمله اسرائیل به ساختمان کنسولی ایران در دمشق و کشتهشدن فرماندهان ایرانی یک نقطه عطف بود. تهران آن را عبور از خط قرمز تلقی کرد. دو هفته بعد، عملیات «وعده صادق» اجرا شد. محمد باقری پس از عملیات گفت از نظر ایران پاسخ پایان یافته و ادامهای در کار نیست مگر اینکه اسرائیل دوباره حمله کند. همین جمله نشان میدهد طراحی عملیات فقط «تنبیه» نبود؛ تلاش برای ایجاد یک سقف نیز بود.
اما از نظر ساختاری، اتفاق بزرگتری رخ داد: تبادل مستقیم ایران و اسرائیل عادی شد. تا پیش از آن، بخش بزرگی از تقابل در سایه، در خاک کشورهای ثالث یا از طریق گروههای همسو جریان داشت. بعد از وعده صادق، همه میدانستند حمله مستقیم دیگر فقط یک سناریوی نظری نیست.
آیا ایران در آوریل ۲۰۲۴ راه دیگری داشت؟
این همان جایی است که تحلیل باید از روایت رسمی فاصله بگیرد و گزینهها را بسنجد. چهار مسیر قابل تصور بود:
- پاسخ مستقیم بزرگ: مزیت آن بازیابی فوری اعتبار بازدارندگی بود؛ ریسک آن، عادیسازی جنگ مستقیم.
- پاسخ محدودتر و دقیقتر: میتوانست پیام سیاسی را منتقل کند، اما شاید از نگاه تهران برای پاسخ به حمله به محل دیپلماتیک کافی نبود.
- پاسخ غیرمستقیم: ریسک جنگ مستقیم را کم میکرد، اما ممکن بود اسرائیل آن را نشانه اجتناب ایران از تقابل مستقیم بداند.
- پاسخ نظامی محدود همراه با بسته سیاسی خروج: ترکیب سیگنال قدرت و پیشنهاد فوری برای توقف چرخه؛ گزینهای که به کانال فعال و اعتماد حداقلی نیاز داشت.
نقطه مهم این نیست که یکی از این گزینهها «حتماً بهتر» بود. نکته این است که سیاست ایران در آن مقطع بیش از آنکه درباره انتخاب بین جنگ و صلح باشد، درباره حفظ اعتبار بازدارندگی بود. وقتی اعتبار به متغیر مرکزی تبدیل شود، هزینه خویشتنداری بالا میرود.
۲۰۲۴ تا ۲۰۲۵؛ چرا اسرائیل فشار را بیشتر کرد؟
در فاصله وعده صادق تا جنگ ۱۲روزه، اسرائیل حملات و عملیات خود علیه شبکه و زیرساختهای مرتبط با ایران را تشدید کرد. همزمان، تهران نیز نشان داد حاضر است به حملات مستقیم پاسخ دهد. در این دوره، دو طرف به یک نتیجه مشابه اما خطرناک رسیدند: طرف مقابل فقط زبان هزینه را میفهمد.
وقتی هر دو طرف به این نتیجه برسند، سازش نهفقط سخت، بلکه از نظر داخلی پرهزینه میشود. هر نرمش میتواند «ضعف» تعبیر شود و هر پاسخ، سطح حمله بعدی را بالا ببرد.
یک سال قبل از امروز؛ مهمترین شکاف در سیاست ایران
در بهار ۲۰۲۵ تهران هم مذاکره میکرد و هم اهرمهای خود را حفظ کرده بود. این دقیقاً همان مدلی بود که سالها دنبالش کرده بود: «فشار را با قدرت پاسخ بده، اما مسیر مذاکره را نبند». مشکل این بود که این دو مسیر دیگر از هم جدا نبودند. حمله ژوئن ۲۰۲۵ نشان داد طرف مقابل ممکن است در همان زمانی که مذاکره میکند، گزینه نظامی را هم حفظ کند.
این اتفاق استدلال جریانهای بدبین به دیپلماسی را تقویت کرد. اما یک پرسش متقابل هم ایجاد کرد: اگر پاسخ به این تجربه، افزایش بیشتر ظرفیت نظامی و هستهای باشد، آیا نتیجه امنیت بیشتر است یا انگیزه بیشتر طرف مقابل برای حمله بعدی؟
جنگ ۱۲روزه؛ شکست مذاکره یا شکست بازدارندگی؟
جنگ ۱۲روزه یک نقطه آزمون برای هر دو ستون سیاست ایران بود. ستون اول، بازدارندگی بود: ایران سالها توان موشکی، هستهای و منطقهای ساخته بود تا حمله را پرهزینه کند. ستون دوم، دیپلماسی محدود بود: مذاکره برای کنترل بحران بدون کنارگذاشتن همه اهرمها.
وقتی حمله اتفاق افتاد، هر دو ستون زیر سؤال رفتند. اگر بازدارندگی برای جلوگیری از حمله ساخته شده بود، چرا حمله رخ داد؟ اگر مذاکره برای کاهش احتمال جنگ بود، چرا جنگ در میانه روند مذاکره آغاز شد؟ این دو پرسش، بعد از جنگ سیاست خارجی ایران را به سمت امنیتمحوری بیشتر هل دادند.
نقطهای که باید جدیتر نقد شود: بازدارندگی «جنگ را پرهزینه کرد»، اما نتوانست «جنگ را ناممکن کند»
این تفاوت مهم است. یک راهبرد میتواند موفق باشد در اینکه دشمن را وادار کند برای حمله هزینه بالایی بپردازد، اما شکست بخورد در اینکه اصل حمله را متوقف کند. کوروش احمدی در یادداشتی در نورنیوز در شهریور ۱۴۰۵ دقیقاً روی همین نکته دست گذاشت: بازدارندگی فراسرزمینی، موشکی و هستهای نتوانست مانع چند دور حمله شود؛ در مقابل، جغرافیای ایران و توان موشکی پس از شروع جنگ در افزایش هزینه طرف مقابل نقش داشتند.
این تمایز برای بازطراحی سیاست حیاتی است. ابزارهایی که برای «تحمل جنگ» خوباند، لزوماً برای «جلوگیری از جنگ» کافی نیستند.
جنگ ۴۰روزه ۲۰۲۶؛ وقتی آمریکا از حامی و شریک به طرف مستقیمتر جنگ تبدیل شد
در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، دور تازهای از جنگ آغاز شد. منابع داخلی ایران این مرحله را حمله مشترک آمریکا و اسرائیل توصیف کردند. پس از ۴۰ روز، آتشبس با میانجیگری پاکستان شکل گرفت و مذاکرات مستقیم در اسلامآباد آغاز شد. بعدتر، تفاهمها و تنشهای تازه بر سر هرمز و پایان جنگ شکل گرفت.
از این نقطه به بعد، تنگه هرمز دیگر فقط یک «تهدید بالقوه» نبود؛ به بخشی از معماری واقعی مذاکره تبدیل شد. ایران میتوانست بخشی از هزینه جنگ را به تجارت انرژی منتقل کند. این یک اهرم قدرتمند بود، اما همزمان یک ریسک تازه داشت: هرچه اقتصاد جهانی بیشتر آسیب ببیند، بازیگران بیشتری ممکن است در مهار ایران منفعت پیدا کنند.
هرمز؛ برگ برنده یا دام ائتلافسازی؟
مزیت هرمز روشن است: آمریکا از نظر نظامی بسیار قدرتمندتر است، اما ایران بر یک گلوگاه جغرافیایی اثرگذار است که برای انرژی جهان اهمیت دارد. این عدم تقارن به تهران ابزار چانهزنی میدهد.
اما نقطه کور آن نیز روشن است. اهرمی که هزینه را به بازیگران ثالث منتقل کند، میتواند همان کشورهایی را که مستقیماً طرف جنگ نیستند به سمت حمایت از فشار بیشتر سوق دهد. بنابراین سؤال این نیست که هرمز «قوی» هست یا نه؛ سؤال این است که تا چه نقطهای استفاده از آن قدرت چانهزنی تولید میکند و از چه نقطهای ائتلاف علیه ایران میسازد.
سه خطای احتمالی در سیاست ایران
۱. یکیگرفتن «عدم عقبنشینی» با «موفقیت راهبردی»
اینکه یک کشور زیر فشار تسلیم نشود، بهخودیخود نشان نمیدهد راهبردش بهترین بوده است. معیار باید این باشد که امنیت، رفاه، آزادی عمل سیاسی و احتمال جنگ چگونه تغییر کردهاند.
۲. ساختن اهرم بدون طراحی هموزن برای خروج
ایران در ساخت اهرمها ــ موشک، شبکه منطقهای، هستهای، هرمز ــ سرمایهگذاری زیادی کرده است. اما هر اهرم وقتی ارزش دارد که بتوان آن را به امتیاز سیاسی تبدیل کرد. اگر مسیر تبدیل وجود نداشته باشد، اهرم میتواند تبدیل به دارایی پرهزینهای شود که نگهداریاش خود هدف میشود.
۳. بیشبرآورد توان کنترل تشدید
تهران در چند مقطع تلاش کرد «پاسخ محدود» بدهد. اما در محیطی با چند بازیگر، چند جبهه و چند زنجیره فرماندهی، هیچکس کنترل کامل ندارد. خطای یک گروه، یک حمله اشتباه یا تصمیم یک متحد میتواند چرخهای بسازد که تهران آن را طراحی نکرده است.
اما نقد مخالف هم باید جدی گرفته شود: آیا گزینه دیپلماتیک واقعاً قابل اعتماد بود؟
اگر مقاله فقط بگوید «ایران باید بیشتر مذاکره میکرد»، تحلیل ناقص است. خروج آمریکا از برجام یک واقعیت بود. ترور سلیمانی یک واقعیت بود. حمله اسرائیل در میانه روند مذاکرات ۲۰۲۵ نیز برای تهران یک واقعیت بود. بنابراین بدبینی تهران به تضمینهای سیاسی صرفاً محصول ایدئولوژی نبود؛ تجربه عملی هم پشت آن بود.
از این منظر، کسانی که میگویند ایران کافی بود امتیاز بیشتری بدهد، باید پاسخ دهند: چه امتیازی، در برابر چه تضمینی، با چه مکانیسم اجرایی، و چگونه میشد مطمئن شد فشار در پرونده موشکی، منطقهای یا تغییر رفتار داخلی ادامه پیدا نمیکند؟
ضدِ ضدتحلیل: نبود تضمین نمیتواند همه افزایشهای اهرم را توجیه کند
همزمان، تجربه بدعهدی طرف مقابل نیز نمیتواند هر گسترش ظرفیت را بهطور خودکار عقلانی کند. اگر افزایش اهرم باعث شود خطر حمله، تحریم، ائتلافسازی و هزینه اقتصادی همزمان بالا برود، باید نسبت سود به هزینه دوباره سنجیده شود.
در این نقطه، سیاست ایران نیازمند یک پرسش ساده اما سخت است: آیا اهرم جدید واقعاً فضای مانور بیشتری میسازد، یا فقط موضوع تازهای برای فشار طرف مقابل ایجاد میکند؟
اگر ایران راه دیگری میرفت؛ چهار Counterfactual واقعی
| مسیر جایگزین | فایده محتمل | هزینه/ریسک | سؤال باز |
|---|---|---|---|
| ماندن در چارچوب برجام با خویشتنداری طولانیتر پس از ۲۰۱۸ | حفظ حمایت اروپا و مشروعیت بیشتر علیه خروج آمریکا | ادامه فشار اقتصادی بدون تضمین رفع تحریم | آیا آمریکا واقعاً به توافق بازمیگشت؟ |
| کاهش زودتر تنش منطقهای پس از ۲۰۲۰ | کاهش انگیزه ائتلاف ضدایرانی | کاهش عمق راهبردی در شرایط تهدید | آیا اسرائیل و آمریکا فشار را کم میکردند؟ |
| پاسخ محدودتر پس از دمشق | کاهش احتمال عادیشدن حمله مستقیم | احتمال فرسایش اعتبار بازدارندگی | طرف مقابل خویشتنداری را چگونه تفسیر میکرد؟ |
| معامله امنیتی مرحلهای پس از جنگ ۱۲روزه | ساخت مسیر توقف قبل از جنگ بعدی | نیاز به امتیازهای متقابل و تضمین سخت | آیا اعتماد حداقلی برای اجرا وجود داشت؟ |
راهحل: بازدارندگی باید «خروجی سیاسی» داشته باشد
راه خروج لزوماً کنارگذاشتن اهرمها نیست. اتفاقاً در شرایط بیاعتمادی، اهرم لازم است. مسئله این است که اهرم باید به یک معماری معامله متصل باشد.
- تفکیک پروندهها: حل همزمان هستهای، موشکی، منطقهای، تحریم و هرمز احتمال شکست را بالا میبرد.
- اقدام متقابل همزمان: هر گام باید به گامی قابل سنجش از طرف مقابل متصل باشد.
- ضمانت هزینهدار: خروج یکجانبه از توافق باید برای طرف نقضکننده هزینه مشخص بسازد.
- کانال بحران دائمی: حتی بدون رابطه سیاسی، یک خط امنیتی دائمی میتواند خطای محاسباتی را کم کند.
- تعریف سقف بازدارندگی: باید روشن باشد چه سطحی از توان برای دفاع کافی است و از چه سطحی به بعد هزینه سیاسی آن از منفعتش بیشتر میشود.
راه فرار بازیگران کجاست؟
برای ایران، راه فرار این است که بدون اعلام «عقبنشینی»، بخشی از اهرمها را در قالب معامله مرحلهای تبدیل به امتیاز کند. برای آمریکا، راه فرار این است که بدون اعلام «شکست فشار»، بخشی از محدودیتها را در برابر اقدامات سنجشپذیر تعلیق کند. برای اسرائیل، راه فرار در ایجاد یک سازوکار نظارتی و امنیتی است که تهدید را کاهش دهد بدون اینکه جنگ دائمی لازم باشد.
در دیپلماسی بحران، مهم نیست فقط چه کسی چه میخواهد؛ مهم است چه فرمولی به هر طرف اجازه میدهد تغییر مسیر را در داخل کشور خود «شکست» معرفی نکند.
نقطه کور نهایی: شاید مسئله اصلی نه ایدئولوژی، بلکه «نبود معماری خروج» باشد
ایران و آمریکا هر دو طی سالها اهرمهای فشار خود را توسعه دادهاند. تهران موشک، عمق منطقهای، ظرفیت هستهای و هرمز؛ واشنگتن تحریم، ائتلاف، قدرت مالی و نظامی. اما هر دو طرف کمتر روی چیزی سرمایهگذاری کردهاند که در بحران حیاتی است: سازوکاری که بتواند تنش را در نقطهای متوقف کند بدون اینکه هیچکدام مجبور شود ابتدا تسلیم شود.
وقتی چنین معماریای وجود ندارد، هر پاسخ برای حفظ اعتبار لازم میشود و هر پاسخ بعدی پاسخ بزرگتری میطلبد.
پس سیاست ایران درست بود یا غلط؟
پاسخ حرفهای یک کلمه نیست. سیاست ایران در افزایش هزینه حمله و ساختن ظرفیت بقا و چانهزنی کارکرد داشته است. همان سیاست در جلوگیری از اصل جنگ، کاهش فشار اقتصادی و ساختن یک مسیر پایدار خروج از بحران موفقیت کمتری نشان داده است.
این دو گزاره میتوانند همزمان درست باشند. مسئله این نیست که «مقاومت اشتباه بود» یا «مذاکره کافی بود». مسئله این است که راهبردی که فقط بخش نظامی معادله را حل کند، ولی مسئله تضمین، اقتصاد و خروج از نردبان تشدید را حل نکند، کامل نیست.
چه چیزی در ۷۲ ساعت آینده باید رصد شود؟
- آیا تهران و واشنگتن از پیامهای کلی به متن اجرایی درباره پایان جنگ و هرمز میرسند؟
- آیا شرطهای ایران ثابت میماند یا بسته مذاکراتی دوباره تغییر میکند؟
- آیا آمریکا حاضر میشود یک اقدام قابل سنجش درباره محاصره، تحریم یا داراییها انجام دهد؟
- آیا اسرائیل و آمریکا در اهداف و زمانبندی فشار هماهنگ میمانند یا شکاف بیشتر میشود؟
- آیا ایران برای اولین گام متقابل، سازوکاری برگشتپذیر پیشنهاد میکند؟
جمعبندی رونما
داستان رسیدن ایران به جنگ، داستان یک تصمیم اشتباه واحد نیست. داستان بستهشدن تدریجی گزینههاست: خروج آمریکا از برجام، ترور سلیمانی، جنگ غزه، حمله دمشق، عادیشدن تبادل مستقیم، حمله در میانه مذاکرات، جنگ ۱۲روزه و سپس جنگ ۴۰روزه. در هر مرحله، تصمیم امروز با تجربه دیروز توجیه شد؛ و همان تصمیم، گزینههای فردا را محدودتر کرد.
نقد اصلی به سیاست ایران این نیست که چرا قدرت ساخت؛ این است که آیا به همان اندازه که برای ساخت قدرت سرمایهگذاری کرد، برای تبدیل قدرت به یک نظم سیاسیِ قابل دوام هم سرمایهگذاری کرد یا نه. اگر پاسخ منفی باشد، مهمترین اصلاح نه خلع اهرم، بلکه اتصال اهرم به مسیر خروج است.
پرونده مقابل: سیاست آمریکا زیر همان ذرهبین
این مقاله فقط یک طرف زنجیره را بررسی میکند. بخش دوم پرونده، سیاست آمریکا را با همان سختگیری میسنجد: «فشار حداکثری یا موتور تشدید؟ کالبدشکافی سیاست آمریکا در برابر ایران».
مطالب مرتبط در رونما
- مذاکرات ایران و آمریکا؛ گره هستهای و اختلاف بر سر ترتیب گامها
- جنگ و فشار اقتصادی؛ هزینهای که مردم ایران میپردازند
- ترامپ طرح ایران را رد کرد و بنبست هرمز ماند
سوالات متداول
آیا ایران میتوانست از جنگ جلوگیری کند؟
گزینههای دیگری وجود داشت، اما هیچکدام تضمینشده نبودند. ارزیابی باید هزینه و ریسک هر گزینه را با شرایط همان مقطع مقایسه کند، نه با دانستههای امروز.
مهمترین نقطه عطف چه بود؟
خروج آمریکا از برجام در ۲۰۱۸ اعتماد به دوام توافق را تضعیف کرد؛ حمله دمشق و سپس حمله ۲۰۲۵ نیز آستانه درگیری مستقیم را پایینتر آوردند.
آیا بازدارندگی ایران شکست خورد؟
در جلوگیری کامل از حمله موفق نبود، اما در افزایش هزینه جنگ و توان پاسخ نقش داشت. این دو معیار باید از هم جدا شوند.
نقش اسرائیل در مسیر جنگ چه بود؟
افزایش حملات مستقیم و فشار بر شبکه منطقهای ایران سرعت گذار از جنگ سایه به درگیری مستقیم را بالا برد، اما تصمیمهای آمریکا و ایران نیز مستقل و مؤثر بودند.
آیا مذاکره در ۲۰۲۵ واقعی بود؟
پنج دور مذاکره برگزار شد و دور ششم برنامهریزی شده بود؛ حمله پیش از دور ششم باعث شد در تهران این پرسش جدیتر شود که دیپلماسی بدون تضمین امنیتی تا چه حد میتواند خطر جنگ را کم کند.
بزرگترین نقطه کور سیاست ایران چیست؟
فاصله میان ساخت اهرمهای امنیتی و طراحی یک سازوکار پایدار برای تبدیل همان اهرمها به توافق و خروج از بحران.
چرا هرمز مهم شد؟
زیرا ایران میتواند از جغرافیای خود برای انتقال بخشی از هزینه جنگ به بازار انرژی و کشتیرانی استفاده کند، هرچند این کار ریسک ائتلافسازی علیه تهران را نیز بالا میبرد.
آیا کاهش نقش منطقهای میتوانست تنش را کم کند؟
ممکن بود بخشی از انگیزه ائتلاف ضدایرانی را کاهش دهد، اما از نگاه تهران همزمان عمق دفاعی کشور را کم میکرد.
راه خروج عملی چیست؟
اقدامات مرحلهای و همزمان، تضمینهای هزینهدار، تفکیک پروندهها و کانال دائمی مدیریت بحران از گزینههای قابل بررسیاند.
معیار موفقیت سیاست آینده ایران چیست؟
کاهش احتمال جنگ، کاهش هزینه اقتصادی، حفظ حداقل بازدارندگی و افزایش امکان تبدیل اهرمها به توافق اجرایی؛ نه صرفاً افزایش تعداد ابزارهای فشار.
منابع
- منبع اصلی تسنیم ـ توضیحات ستاد کل درباره عملیات وعده صادق و منطق پاسخ
- منبع تکمیلی تسنیم ـ حمله به ساختمان کنسولی ایران در دمشق
- منبع تکمیلی نورنیوز ـ بررسی جنگ ۱۲روزه و تغییر الگوی درگیری
- منبع تکمیلی نورنیوز ـ جنگ ۱۲روزه و اثر آن بر بیاعتمادی مذاکراتی
- منبع تکمیلی ایرنا ـ جنگ ۴۰روزه، آتشبس و مسئله هرمز
- منبع تکمیلی نورنیوز ـ مذاکرات نیویورک و شروط تهران درباره هرمز
- منبع تکمیلی نورنیوز ـ طرح هفتروزه ایران برای بازگشایی هرمز
- منبع تکمیلی نورنیوز ـ وضعیت تازه مذاکرات و تنش ایران و آمریکا
- منبع تکمیلی تسنیم ـ آغاز مذاکرات غیرمستقیم ایران و آمریکا در عمان، ۱۲ آوریل ۲۰۲۵
- منبع تکمیلی تسنیم ـ اعلام دور ششم مذاکرات برای ۱۵ ژوئن ۲۰۲۵
- منبع تکمیلی تسنیم ـ عراقچی درباره حمله در میانه روند دیپلماسی
- منبع تکمیلی تسنیم ـ تحلیل بازدارندگی پس از وعده صادق
- منبع تکمیلی نورنیوز ـ کوروش احمدی درباره بازدارندگی و جنگ
- منبع تکمیلی نورنیوز ـ خط زمانی جنگ ۴۰روزه و مذاکرات پس از آن
اعتبارسنجی
پیوند تأیید همین خبرمطالب مرتبط
امنیت و ژئوپلیتیک · ۱۱ آبان ۱۴۰۵ترامپ و جنگ فرسایشی ایران؛ آیا فشار حداکثری علیه آمریکا عمل میکند؟ | تحلیل ۳۶۰
تحلیل · ۱۱ آبان ۱۴۰۵خامنهای دستور «پاسخ بدون محدودیت جغرافیایی» داد؛ این تهدید چه چیزی را عوض میکند؟
تحلیل · ۱۱ آبان ۱۴۰۵