فراتر از خبر،
نزدیک‌تر به حقیقت
قیمت‌ها
در حال خواندن از برجام تا بمباران؛ آمریکا چگونه فشار را به جنگ تبدیل کرد؟
سیاست آمریکا از فشار تا جنگ
دیپلماسی و تحریم‌ها

از برجام تا بمباران؛ آمریکا چگونه فشار را به جنگ تبدیل کرد؟

از خروج آمریکا از برجام و فشار حداکثری تا ترور سلیمانی، جنگ غزه، مذاکرات ۲۰۲۵ و جنگ ۲۰۲۶؛ رونما بررسی می‌کند آیا سیاست فشار رفتار ایران را مهار کرد یا چرخه اهرم‌سازی را تشدید کرد.

کیان بهنام
کیان بهنام۱۰ مهر ۱۴۰۵ · ۱۵ دقیقه مطالعه

در ۸ مه ۲۰۱۸، دونالد ترامپ از برجام خارج شد که خود آمریکا سه سال قبل امضا کرده بود. هفت سال بعد، در بهار ۲۰۲۵، واشنگتن دوباره پای میز مذاکره با تهران نشست؛ و در همان دوره، گزینه نظامی هم روی میز ماند. یک سال بعد، آمریکا درگیر جنگی شد که دیگر فقط درباره سانتریفیوژها نبود: تنگه هرمز، امنیت انرژی، اسرائیل، نیروهای آمریکایی، تحریم و اعتبار قدرت آمریکا همگی به یک پرونده گره خورده بودند. این مسیر یک تناقض مرکزی دارد: آمریکا سال‌ها گفت می‌خواهد رفتار ایران را محدود کند، اما آیا ابزارهایی که انتخاب کرد همان رفتارها را پرهزینه‌تر و سخت‌تر کرد، یا انگیزه تهران برای ساخت اهرم‌های بیشتر را افزایش داد؟

در این تحلیل سیاسی می‌خوانید
  1. ۱صحنه اول: آمریکا از توافق خارج شد تا «توافق بهتری» بگیرد
  2. ۲آیا این «امپریالیسم» بود؟ بخشی از پاسخ، نه تمام آن
  3. ۳فشار حداکثری چه نتیجه‌ای ساخت؟
  4. ۴صحنه دوم: ژانویه ۲۰۲۰؛ ترور سلیمانی و آزمون نظریه بازدارندگی آمریکا
  5. ۵۷ اکتبر ۲۰۲۳؛ وقتی اتحاد با اسرائیل از مزیت به محدودیت تبدیل شد
  6. ۶اسرائیل چقدر آمریکا را هل داد؟
  7. ۷صحنه سوم: بهار ۲۰۲۵؛ آمریکا دوباره مذاکره کرد، اما فشار را کنار نگذاشت
  8. ۸اینجا بزرگ‌ترین تناقض آمریکا شکل گرفت: می‌خواست ایران به مذاکره اعتماد کند، اما هم‌زمان اعتبار تهدید نظامی را هم حفظ کرد

پرسش مرکزی: سیاست آمریکا در برابر ایران ــ از خروج از برجام و فشار حداکثری تا ترور، حمایت نظامی از اسرائیل و ورود مستقیم‌تر به جنگ ــ واقعاً یک راهبرد منسجم برای مهار بود، یا مجموعه‌ای از اهداف متعارض که هر مرحله آن، مسئله مرحله بعد را بزرگ‌تر کرد؟

صحنه اول: آمریکا از توافق خارج شد تا «توافق بهتری» بگیرد

منطق خروج از برجام در واشنگتن این بود که توافق ۲۰۱۵ کافی نیست. برنامه موشکی ایران، نفوذ منطقه‌ای، بندهای زمانی و سطح محدودیت‌های هسته‌ای از نگاه دولت ترامپ مشکل داشتند. ایده فشار حداکثری ساده به نظر می‌رسید: اقتصاد ایران را تحت فشار شدید قرار بده، درآمد نفتی را محدود کن، دسترسی مالی را ببند و هزینه ادامه سیاست‌های تهران را بالا ببر تا ایران با شرایط گسترده‌تری به میز مذاکره برگردد.

اما یک تناقض در همان طراحی وجود داشت. آمریکا برای گرفتن توافق جدید، از توافق موجود خارج شد؛ و با همین کار، به تهران دلیلی داد که به دوام توافق بعدی شک کند. اگر دولت بعدی آمریکا بتواند توافق امضاشده را کنار بگذارد، ایران چرا باید در معامله بعدی امتیازهای برگشت‌ناپذیر بدهد؟

به بیان ساده، واشنگتن هم‌زمان دو چیز را می‌خواست: اهرم بیشتری برای مذاکره، و اعتماد کافی ایران برای پذیرش محدودیت‌های بیشتر. فشار، اهرم را افزایش داد؛ اما خروج از برجام، اعتماد را کاهش داد.

آیا این «امپریالیسم» بود؟ بخشی از پاسخ، نه تمام آن

در ادبیات سیاسی ایران، رفتار آمریکا اغلب با مفهوم «امپریالیسم» توضیح داده می‌شود: قدرت بزرگی که با استفاده از برتری نظامی، مالی و نهادی تلاش می‌کند رفتار دولت‌های دیگر را تغییر دهد. این مفهوم بخشی از واقعیت را توضیح می‌دهد. تحریم دلارمحور، کنترل شبکه مالی، حضور نظامی، ائتلاف منطقه‌ای و توان اعمال هزینه فرامرزی، ابزارهایی هستند که یک قدرت بزرگ در اختیار دارد.

اما اگر کل سیاست آمریکا را فقط «امپریالیستی» بنامیم، تحلیل ضعیف می‌شود. چون واشنگتن هم‌زمان دغدغه‌های دیگری داشت: عدم اشاعه هسته‌ای، امنیت اسرائیل، حفاظت از نیروهای خود، جریان انرژی، رقابت با چین و روسیه، و سیاست داخلی آمریکا. مسئله حرفه‌ای این نیست که کدام برچسب زیباتر است؛ مسئله این است که این اهداف چگونه با هم برخورد کردند.

فشار حداکثری چه نتیجه‌ای ساخت؟

فشار اقتصادی واقعی بود. اقتصاد ایران محدودتر شد، تجارت پرهزینه‌تر شد و دسترسی به ارز و سرمایه خارجی آسیب دید. اما اگر معیار فقط «ایجاد درد» نباشد و سؤال این باشد که آیا رفتارهای هدف آمریکا کاهش یافتند، تصویر پیچیده‌تر می‌شود.

ایران به‌تدریج تعهدات هسته‌ای خود را کاهش داد، شبکه‌های دورزدن تحریم را توسعه داد و اتکای بیشتری به ابزارهای نامتقارن پیدا کرد. یعنی آمریکا توانست هزینه را بالا ببرد، اما در همان زمان بخشی از رفتارهایی که می‌خواست مهار کند به اهرم‌های مهم‌تری برای تهران تبدیل شدند.

اینجا اولین نقطه کور سیاست آمریکا دیده می‌شود: فرض اینکه درد اقتصادی تقریباً به‌طور خطی به امتیاز سیاسی تبدیل می‌شود. در عمل، دولت‌ها می‌توانند هزینه را به جامعه منتقل کنند، اقتصاد را تطبیق دهند، یا برای بالا بردن قدرت چانه‌زنی ابزار تازه بسازند.

صحنه دوم: ژانویه ۲۰۲۰؛ ترور سلیمانی و آزمون نظریه بازدارندگی آمریکا

دولت ترامپ ترور قاسم سلیمانی را اقدامی بازدارنده معرفی کرد؛ هدف اعلامی، جلوگیری از تهدیدهای بعدی علیه نیروها و منافع آمریکا بود. اما این عملیات آستانه درگیری مستقیم را پایین آورد. ایران به عین‌الاسد حمله کرد و هر دو طرف وارد مرحله‌ای شدند که حمله مستقیم دیگر غیرقابل تصور نبود.

اگر بازدارندگی را فقط به‌معنای «ترساندن طرف مقابل از اقدام» بگیریم، باید پرسید نتیجه چه شد؟ ایران از پاسخ مستقیم صرف‌نظر نکرد. در عوض، دو طرف تلاش کردند پاسخ‌ها را طوری کالیبره کنند که جنگ تمام‌عیار نشود. این یعنی عملیات ممکن است در کوتاه‌مدت قدرت آمریکا را نمایش داده باشد، اما خطر برخورد مستقیم را نیز به ساختار رابطه اضافه کرد.

۷ اکتبر ۲۰۲۳؛ وقتی اتحاد با اسرائیل از مزیت به محدودیت تبدیل شد

جنگ غزه، آمریکا را در موقعیتی قرار داد که چند هدفش هم‌زمان با هم اصطکاک پیدا کردند. واشنگتن می‌خواست امنیت اسرائیل را تضمین کند، اما نمی‌خواست جنگ منطقه‌ای بزرگ‌تری شکل بگیرد. می‌خواست نیروهایش در عراق و سوریه هدف قرار نگیرند، اما حمایت از اسرائیل باعث شد گروه‌های همسو با ایران فشار بر نیروهای آمریکایی را بخشی از پاسخ منطقه‌ای بدانند.

از نگاه تهران، آمریکا فقط حامی سیاسی اسرائیل نبود؛ شریک ساختاری توان نظامی آن بود. از نگاه واشنگتن، ایران فقط یک دولت نبود؛ مرکز شبکه‌ای بود که می‌توانست چند جبهه علیه اسرائیل و نیروهای آمریکا باز کند.

هر دو تصویر بخشی از واقعیت را داشتند، اما هر کدام رفتار طرف مقابل را تهاجمی‌تر از رفتار خود می‌دید.

اسرائیل چقدر آمریکا را هل داد؟

در تحلیل عمومی، یک روایت ساده وجود دارد: اسرائیل آمریکا را به سمت جنگ کشاند. این روایت بخشی از داستان را می‌گیرد اما کافی نیست. اسرائیل در مقاطع مختلف خواهان فشار شدیدتر، حمله پیشگیرانه و محدودکردن سریع‌تر برنامه هسته‌ای و منطقه‌ای ایران بود. رسانه‌های داخلی ایران نیز در ۲۰۲۶ گزارش‌هایی درباره نقش نتانیاهو در متقاعدکردن ترامپ و اختلاف‌های بعدی میان واشنگتن و تل‌آویو منتشر کردند.

اما آمریکا ابزار و اختیار مستقل داشت. حمله به تأسیسات ایران، تحریم، محاصره، استقرار نظامی و تصمیم درباره ورود یا خروج از جنگ، تصمیم‌های واشنگتن بودند. بنابراین بهتر است بگوییم اسرائیل یکی از بازیگران تشدیدکننده بود، نه اینکه آمریکا فاقد عاملیت بود.

صحنه سوم: بهار ۲۰۲۵؛ آمریکا دوباره مذاکره کرد، اما فشار را کنار نگذاشت

در ۱۲ آوریل ۲۰۲۵، مذاکرات غیرمستقیم در عمان آغاز شد. ایران و آمریکا پنج دور مذاکره کردند و برای دور ششم آماده می‌شدند. این مقطع برای ارزیابی سیاست آمریکا بسیار مهم است، چون واشنگتن عملاً از راهبرد «فقط فشار» فاصله گرفته و دوباره دیپلماسی را فعال کرده بود.

اما مشکل این بود که مذاکره و تهدید هم‌زمان پیش می‌رفتند. از دید آمریکا، این می‌توانست «دیپلماسی از موضع قدرت» باشد. از دید تهران، این سؤال ایجاد می‌شد که آیا مذاکره یک مسیر واقعی به توافق است یا فقط یکی از ابزارهای فشار.

وقتی حمله اسرائیل پیش از دور ششم رخ داد و آمریکا بعدتر مستقیماً به تأسیسات هسته‌ای ایران حمله کرد، این شکاف ادراکی عمیق‌تر شد. عراقچی در همان روزهای آغاز جنگ گفت ایران پنج دور مذاکره کرده و قرار بوده در دور ششم پیشنهاد خود را ارائه کند. برای تهران، این هم‌زمانی تبدیل به شاهدی شد برای اینکه دیپلماسی بدون تضمین امنیتی کافی نیست.

اینجا بزرگ‌ترین تناقض آمریکا شکل گرفت: می‌خواست ایران به مذاکره اعتماد کند، اما هم‌زمان اعتبار تهدید نظامی را هم حفظ کرد

از نظر نظری، ترکیب مذاکره و تهدید می‌تواند امتیازساز باشد. اما وقتی تهدید واقعاً به حمله تبدیل شود، مذاکره بعدی سخت‌تر می‌شود. طرف مقابل دیگر فقط درباره محتوای توافق سؤال نمی‌کند؛ درباره امنیت خود در طول اجرای توافق نیز سؤال می‌کند.

بنابراین حمله ممکن است بخشی از زیرساخت را تخریب کند، اما هم‌زمان هزینه سیاسی هر امتیاز بعدی را برای تهران بالا ببرد.

جنگ ۱۲روزه؛ آیا «تخریب ظرفیت» به «تغییر رفتار» تبدیل شد؟

این تفاوت کلیدی است. قدرت نظامی می‌تواند تأسیسات را تخریب کند، فرماندهان را حذف کند و برنامه‌ها را عقب بیندازد. اما تغییر رفتار نیازمند تغییر محاسبه طرف مقابل است. اگر نتیجه حمله این باشد که تهران بیشتر به پراکندگی تأسیسات، عمق زیرزمینی، موشک و ابزار نامتقارن تکیه کند، تخریب ظرفیت لزوماً به تغییر ترجیح منجر نشده است.

از این منظر، موفقیت نظامی و موفقیت راهبردی دو چیز متفاوت‌اند.

یک سال بعد، مسئله دیگر فقط هسته‌ای نبود

در ۲۰۲۶، جنگ ایران و آمریکا وارد مرحله‌ای شد که هرمز، انرژی، محاصره دریایی، نیروهای منطقه‌ای و اعتبار سیاسی دولت آمریکا به هم پیوند خوردند. نورنیوز و ایرنا در گزارش‌های متعدد از آغاز جنگ ۴۰روزه در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، آتش‌بس فروردین، مذاکرات اسلام‌آباد و سپس تنش‌های تازه بر سر هرمز گزارش کردند.

این گسترش میدان، نشانه یک مشکل راهبردی بود: آمریکا برای مهار چند رفتار ایران، چند ابزار فشار را روی هم گذاشت؛ اما در نهایت همه پرونده‌ها به هم قفل شدند. حالا حل هسته‌ای بدون هرمز ممکن نبود، هرمز بدون پایان جنگ حل نمی‌شد، و پایان جنگ بدون ترتیبات امنیتی منطقه‌ای دشوار بود.

هرمز؛ جایی که قدرت نظامی آمریکا با جغرافیا برخورد کرد

آمریکا از نظر نظامی برتری گسترده دارد، اما ایران روی یکی از مهم‌ترین گلوگاه‌های انرژی جهان قرار دارد. هرچه جنگ بیشتر به هرمز منتقل شد، هزینه آن از میدان نظامی به اقتصاد جهانی سرایت کرد.

نورنیوز در مرداد ۱۴۰۵ با استناد به افزایش قیمت سوخت و نفت، این تغییر میدان را به‌عنوان یکی از عوامل فشار بر دولت آمریکا توصیف کرد. فارغ از ارزیابی جهت‌دار آن رسانه، اصل سازوکار روشن است: جنگی که از موضوع هسته‌ای شروع شود می‌تواند از طریق هرمز به قیمت انرژی، تورم و سیاست داخلی آمریکا منتقل شود.

این همان چیزی است که سیاست‌گذار آمریکایی باید از ابتدا محاسبه کند: آیا ابزار فشار، هزینه را فقط به طرف مقابل منتقل می‌کند یا بخشی از آن به خود آمریکا و متحدانش بازمی‌گردد؟

نقطه کور اول آمریکا: «فشار بیشتر» همیشه «امتیاز بیشتر» نمی‌آورد

اگر طرف مقابل بداند با امتیازدادن دقیقاً چه چیزی به دست می‌آورد، فشار می‌تواند ابزار مذاکره باشد. اما اگر پایان فشار نامشخص باشد، طرف مقابل ممکن است نتیجه بگیرد که مسئله فقط رفتار مشخص نیست، بلکه خودِ قدرت اوست. در آن صورت، انگیزه برای حفظ اهرم بیشتر می‌شود.

این مشکل بعد از ۲۰۱۸ شدیدتر شد. چون ایران دیده بود حتی اجرای توافق هم تضمین نمی‌کند تحریم‌ها در دولت بعدی بازنگردند.

نقطه کور دوم: آمریکا هدف واحد نداشت

در مقاطع مختلف، اهداف آمریکا شامل این موارد بوده‌اند:

  • جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای؛
  • محدودکردن غنی‌سازی؛
  • کاهش توان موشکی؛
  • مهار نفوذ منطقه‌ای؛
  • حفاظت از اسرائیل؛
  • حفاظت از نیروهای آمریکایی؛
  • باز نگه داشتن هرمز؛
  • جلوگیری از جنگ طولانی؛
  • و در برخی دوره‌ها، ایجاد فشار سیاسی داخلی بر حکومت ایران.

این اهداف لزوماً با یک ابزار قابل دستیابی نیستند. تحریم ممکن است درآمد را کاهش دهد ولی غنی‌سازی را بالا ببرد. حمله ممکن است زیرساخت را تخریب کند ولی انگیزه بازسازی را افزایش دهد. حمایت نامحدود از متحد ممکن است امنیت کوتاه‌مدت او را بالا ببرد ولی هزینه منطقه‌ای آمریکا را افزایش دهد.

نقطه کور سوم: امنیت اسرائیل و ثبات منطقه یک چیز نیستند

آمریکا سال‌ها امنیت اسرائیل را یکی از محورهای سیاست خاورمیانه‌ای خود قرار داده است. اما «کاهش یک تهدید علیه اسرائیل» الزاماً مساوی «کاهش تنش منطقه‌ای» نیست. حمله پیشگیرانه ممکن است ظرفیت یک تهدید را کم کند، اما هم‌زمان انگیزه انتقام، مسابقه تسلیحاتی و پراکندگی زیرساخت را افزایش دهد.

اگر سیاست آمریکا این تفاوت را نبیند، ممکن است در کوتاه‌مدت به متحدش کمک کند و در بلندمدت محیط امنیتی سخت‌تری بسازد.

نقطه کور چهارم: سیاست داخلی آمریکا راهبرد خارجی را بی‌ثبات کرد

برجام فقط توافق با ایران نبود؛ تبدیل به نماد سیاست اوباما شد. خروج از آن نیز به نماد سیاست ترامپ تبدیل شد. وقتی یک توافق خارجی بیش از حد حزبی شود، دوام آن کاهش می‌یابد. برای ایران، این یعنی هر توافق با واشنگتن باید نه‌فقط خطر نقض خارجی، بلکه خطر تغییر دولت در آمریکا را هم محاسبه کند.

این بی‌ثباتی برای آمریکا هم هزینه دارد: اگر تعهدات دولت فعلی برای طرف مقابل قابل اعتماد نباشد، گرفتن امتیاز بلندمدت سخت‌تر می‌شود.

ضدتحلیل: چرا سیاست سخت‌گیرانه آمریکا از نگاه واشنگتن می‌تواند منطقی باشد؟

یک تحلیل متوازن باید بپذیرد که آمریکا با یک تهدید خیالی روبه‌رو نبود. برنامه هسته‌ای ایران، موشک‌ها، گروه‌های همسو و حملات به نیروهای آمریکایی برای واشنگتن مسائل واقعی امنیتی بودند. اگر آمریکا هیچ فشاری اعمال نمی‌کرد، ممکن بود ایران انگیزه کمتری برای محدودکردن برخی فعالیت‌ها داشته باشد.

همچنین فشار می‌تواند اهرم بسازد. بدون هزینه، معامله هم الزاماً شکل نمی‌گیرد. بنابراین سؤال حرفه‌ای «فشار خوب است یا بد؟» نیست. سؤال این است که فشار به چه پیشنهاد خروجی متصل است.

ضدِ ضدتحلیل: فشار بدون خروج، محیط دائمی خصومت می‌سازد

اگر طرف مقابل نداند با چه رفتاری می‌تواند فشار را کاهش دهد، فشار از ابزار به وضعیت دائمی تبدیل می‌شود. در آن حالت، ایران به‌جای طراحی سیاست برای رسیدن به توافق، سیاست خود را برای زندگی دائمی زیر فشار طراحی می‌کند: اقتصاد مقاوم‌تر، شبکه‌های دورزدن، موشک بیشتر، پراکندگی بیشتر و اهرم‌های نامتقارن.

این دقیقاً همان نتیجه‌ای است که آمریکا می‌خواست کاهش دهد.

Counterfactual: آمریکا چه راه‌های دیگری داشت؟

گزینه جایگزین فایده احتمالی ریسک احتمالی سؤال کلیدی
ماندن در برجام و مذاکره جداگانه بر سر موشکی و منطقه‌ای حفظ کانال اعتماد هسته‌ای اهرم کمتر برای گرفتن امتیازهای جدید آیا ایران حاضر به گفت‌وگوی مرحله دوم می‌شد؟
تحریم هدفمندتر به‌جای فشار گسترده کاهش هزینه انسانی و مشروعیت بیشتر بین‌المللی اثر اقتصادی محدودتر آیا فشار روی تصمیم‌گیران کافی بود؟
مهار حملات پیشگیرانه اسرائیل در زمان مذاکره حفظ اعتبار مسیر دیپلماتیک افزایش نگرانی اسرائیل از تأخیر آیا واشنگتن می‌توانست تضمین امنیتی جایگزین بدهد؟
توافق‌های کوچک و برگشت‌پذیر آزمون اعتماد بدون معامله بزرگ کندی روند و مخالفت داخلی آیا گام‌های کوچک می‌توانستند جلوی جنگ را بگیرند؟

آمریکا کجا از منطق فشار به منطق جنگ لغزید؟

لغزش زمانی رخ می‌دهد که ابزار فشار دیگر صرفاً برای تقویت مذاکره استفاده نشود، بلکه خود به راه اصلی حل مسئله تبدیل شود. در بهار ۲۰۲۵ هنوز مذاکره جریان داشت. بعد از حمله و جنگ، مسیر نظامی نقش بزرگ‌تری گرفت. از آن نقطه به بعد، هر بار که مذاکره شکست می‌خورد، گزینه نظامی معتبرتر می‌شد؛ و هر بار که حمله رخ می‌داد، اعتماد به مذاکره کمتر می‌شد.

این یک چرخه خودتقویت‌شونده بود.

آیا آمریکا «بیشترین» ناهماهنگی را ایجاد کرد؟

برای پاسخ تحلیلی نباید یک برنده یا مقصر نهایی اعلام کرد. بهتر است ناهماهنگی را به تفکیک مرحله ببینیم. آمریکا در ۲۰۱۸ با خروج از برجام، اعتبار چارچوب توافق را تضعیف کرد. ایران بعدتر با توسعه اهرم‌های هسته‌ای و منطقه‌ای، نگرانی امنیتی طرف مقابل را افزایش داد. اسرائیل با گسترش حملات مستقیم، سرعت گذار به جنگ آشکار را بالا برد. آمریکا نیز با تبدیل تهدید نظامی به حمله، شکاف میان مذاکره و امنیت را عمیق‌تر کرد.

وزن این عوامل در هر دوره متفاوت است. آنچه می‌توان با اطمینان بیشتری گفت این است که بحران نتیجه یک زنجیره تعاملی است، نه یک علت منفرد.

تهران و واشنگتن کجا شبیه هم شدند؟

تهران واشنگتن اثر مشترک
اهرم بیشتر برای جلوگیری از فشار فشار بیشتر برای کاهش اهرم ایران چرخه تقویت متقابل
بدبینی به تضمین آمریکا بدبینی به تعهدات ایران کاهش ارزش وعده‌های سیاسی
تهدید پاسخ برای حفظ بازدارندگی تهدید حمله برای حفظ بازدارندگی کاهش فاصله تهدید تا جنگ
هرمز و شبکه منطقه‌ای تحریم، محاصره و ائتلاف گسترش جغرافیای منازعه

راه‌حل آمریکا: فشار باید به یک «در خروج» متصل باشد

اگر هدف تغییر رفتار است، طرف مقابل باید بداند در ازای تغییر رفتار چه چیزی دریافت می‌کند. برای آمریکا، یک معماری خروج می‌تواند شامل این عناصر باشد:

  • گام‌های کوچک و هم‌زمان: تعلیق بخشی از فشار در برابر اقدام سنجش‌پذیر ایران.
  • ضمانت‌های اجرایی: سازوکاری که خروج یک‌جانبه را هزینه‌دار کند.
  • تفکیک اهداف: عدم تلاش برای حل هم‌زمان همه اختلاف‌ها در یک توافق.
  • مهار متحدان در کنار دشمنان: اگر حمله متحد، دیپلماسی آمریکا را تخریب کند، آن حمله باید در محاسبه راهبردی دیده شود.
  • تعریف پایان فشار: تهران باید بداند کدام رفتار مشخص، کدام فشار مشخص را کاهش می‌دهد.

راه فرار سیاسی واشنگتن چیست؟

هر دولت آمریکا با یک مشکل داخلی روبه‌روست: کاهش فشار بر ایران ممکن است «امتیاز دادن» تعبیر شود. راه فرار سیاسی، طراحی توافقی است که به‌جای «اعتماد»، روی راستی‌آزمایی، برگشت‌پذیری و اقدام هم‌زمان بنا شود. در این مدل، دولت آمریکا لازم نیست ادعا کند ایران تغییر ماهیت داده؛ فقط کافی است نشان دهد هزینه تهدید مشخص کاهش یافته است.

نقطه کور نهایی: شاید آمریکا بیش از حد روی «تضعیف قدرت ایران» تمرکز کرد و کمتر روی «تغییر محاسبه ایران»

این دو یکی نیستند. تضعیف، توان را کم می‌کند. تغییر محاسبه، انگیزه استفاده از توان را تغییر می‌دهد. تحریم، ترور و حمله می‌توانند توان را کاهش دهند، اما اگر تهدید ادراک‌شده ایران را بالا ببرند، انگیزه بازسازی را بیشتر می‌کنند.

راهبرد موفق زمانی است که هم ظرفیت تهدید و هم انگیزه استفاده از آن کاهش یابد.

چه چیزی در ۷۲ ساعت آینده باید رصد شود؟

  • آیا واشنگتن یک پاسخ اجرایی به پیشنهادهای تهران می‌دهد یا فقط تهدید و شرط تکرار می‌شود؟
  • آیا کاهش فشار دریایی یا اقتصادی به یک اقدام متقابل ایران گره می‌خورد؟
  • آیا اختلاف واشنگتن و تل‌آویو درباره دامنه جنگ بیشتر می‌شود؟
  • آیا میانجی‌ها از انتقال پیام به نگارش چارچوب اجرایی می‌رسند؟
  • آیا آمریکا هدف مذاکرات را محدود می‌کند یا همچنان چند پرونده را هم‌زمان مطالبه می‌کند؟

جمع‌بندی رونما

سیاست آمریکا در برابر ایران را نه می‌توان فقط «امپریالیسم» دانست و نه فقط «دفاع مشروع از منافع امنیتی». این سیاست ترکیبی از قدرت بزرگ، عدم اشاعه، حمایت از اسرائیل، سیاست داخلی، بازدارندگی و رقابت منطقه‌ای بوده است.

نقد مرکزی این است: واشنگتن بارها برای تغییر رفتار ایران هزینه را بالا برد، اما در چند مقطع هم‌زمان اعتبار مسیر کم‌هزینه‌تر را پایین آورد. وقتی فشار افزایش می‌یابد اما پایان فشار مبهم است، طرف مقابل ممکن است به‌جای امتیازدادن، اهرم بیشتری بسازد. نتیجه می‌تواند همان چیزی باشد که امروز می‌بینیم: دو طرفی که هرکدام ابزارهای بیشتری برای اجبار دارند، اما راه‌های کمتری برای خروج.

پرونده دوطرفه رونما

برای دیدن سمت دیگر همین زنجیره، مقاله نخست را بخوانید: «از مسقط تا موشک‌ها؛ ایران چگونه به جنگ با آمریکا رسید و آیا راه دیگری داشت؟».

مطالب مرتبط در رونما

سوالات متداول

آیا فشار حداکثری آمریکا ایران را مهار کرد؟

فشار اقتصادی شدیدی ایجاد کرد، اما در برخی حوزه‌ها هم‌زمان با افزایش اهرم‌های هسته‌ای و نامتقارن ایران همراه شد. نتیجه به این بستگی دارد که معیار را «ایجاد هزینه» بدانیم یا «تغییر رفتار».

چرا خروج از برجام مهم‌ترین نقطه عطف بود؟

چون آمریکا برای گرفتن توافق بهتر، توافق موجود را کنار گذاشت و در نتیجه مسئله دوام تعهدات آمریکا را به مانع اصلی توافق‌های بعدی تبدیل کرد.

آیا سیاست آمریکا را می‌توان امپریالیستی دانست؟

مفهوم امپریالیسم بخشی از استفاده آمریکا از قدرت نظامی و مالی را توضیح می‌دهد، اما برای تحلیل کامل باید عدم اشاعه، امنیت اسرائیل، سیاست داخلی و منافع انرژی را نیز دید.

نقش اسرائیل در تصمیم آمریکا چه بود؟

اسرائیل در تشدید فشار و طرح گزینه نظامی نقش مهمی داشت، اما آمریکا در تصمیم‌های تحریمی، نظامی و دیپلماتیک عاملیت مستقل داشت.

آیا ترور سلیمانی بازدارندگی آمریکا را تقویت کرد؟

قدرت و اراده آمریکا را نمایش داد، اما هم‌زمان آستانه پاسخ مستقیم ایران را پایین آورد و خطر درگیری مستقیم را وارد ساختار رابطه کرد.

چرا حمله در میانه مذاکرات ۲۰۲۵ مهم بود؟

زیرا برای تهران این برداشت را تقویت کرد که مذاکره به‌تنهایی تضمین امنیتی ایجاد نمی‌کند و طرف مقابل می‌تواند هم‌زمان گزینه نظامی را حفظ کند.

بزرگ‌ترین نقطه کور واشنگتن چیست؟

فرض اینکه افزایش درد اقتصادی یا نظامی الزاماً به امتیاز سیاسی متناسب تبدیل می‌شود.

آیا آمریکا می‌توانست در برجام بماند و مسائل دیگر را جدا مذاکره کند؟

این یک مسیر جایگزین قابل تصور بود که اعتماد هسته‌ای را حفظ می‌کرد، اما گرفتن امتیاز در حوزه‌های موشکی و منطقه‌ای را تضمین نمی‌کرد.

راه خروج آمریکا چیست؟

تعریف دقیق پایان فشار، گام‌های هم‌زمان و قابل بازگشت، محدودکردن اهداف مذاکره و ایجاد تضمین‌های اجرایی.

معیار موفقیت سیاست بعدی آمریکا چیست؟

نه فقط کاهش ظرفیت ایران، بلکه کاهش انگیزه تهران برای بازسازی همان ظرفیت‌ها و کاهش احتمال جنگ بعدی.

کیان بهنام
نویسندهکیان بهنام

گزارش و راستی‌آزمایی خبرهای ایران و جهان؛ هر ادعا با منبع و تاریخ.

از مهم‌ترین خبرها عقب نمانید

خلاصه مهم‌ترین خبرها و تحلیل‌های رونما را دریافت کنید.

مطالب مرتبط

ادامه مسیرخبر بعدی خودکار باز می‌شود
در حال بارگذاری خبر بعدی…
دنبال کنید